دل نوشته های روزگار پاییزی من

گمشده ام...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

من گمشده ام در کوچه پس کوچه های روزگار پاییزی ام،من که

درمانده ام،

خسته ام و دل شکسته ام  مرگ را همیشه پیش رویم مجسم

کرده ام گمشده ام همانند کودکی که دست های کوچکش از

دست های مهربان مادرش رها شده و هجوم اشکهایش را به

روی گونه های سردش را با دست های نحیفش پاک می کند،

گمشده ام در میان غم های بی پایان زندگی ام شاید هیچگاه

نتوانم خودم را پیدا کنم،گمشده ام در دنیای دردهای پنهان

زندگی ام،گم شده ام در نقش هایی که در زندگی ام بازی

میکنم،گمشده ام در خاطرات تلخو شیرین گذشته ام،

آری من گمشده ام...


 
 
شب و هق هق گریه هایم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

روزهایم را دوست ندارم آغوش شب پناهیست برای دلتنگی هایم،

تنها شب است که دل خسته ام را زیر پرده سیاه یک رنگیش

پنهان می کند و اوج آرامش دلتنگی هایم را در گوش شب

نجوا می کنم،

باران اشکهایم را در روزهای روزگار پاییزی ام از چشم این

آدمهای نامهربان بی معرفت این زمانه پنهان می کنم،

تا سکوت شب تنها مونس و همدم صدای هق هق گریه هایم

باشد...

 


 
 
فریادهای بی صدا...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

در این روزگار پاییزی ام غم و غصه هایم را با فریادی بی صدا به

گوش فلک می رسانم،

به درخت خشکیده زندگی ام تکیه کرده ام و چشم انتظار به

آینده نامعلوم دوخته ام،از جایم بر می خیزم و با پاهای خسته و

ناتوانم قدم در جاده بی اتنهای پر ز برگهای زرد و خشک پاییزیی

می گذارم،

می روم تا که جاده ی پر ز غم و غصه را طی کنم،جاده ای که

مرا به ناکجا آباد می برد...

 

 


 
 
دلگیرم ازت خدا...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
 

من و این روزگار پاییزی ام در انتظار بارانی از امید چشم به

آسمان آبی دوخته ایم تا که ببارد بر کویر خشک زندگی پر از

اندوه و دردم،

أما این خیال خامی بیش نیست چرا که دلم را فریفته ام به

فرداهایی نامعلوم پر ز زیبایی،تا به کی باید اینگونه زیست

خدایا؟خسته شدم از خودم از تو از همه چیز و همه کس، از

تمام خسته گی های که در وجود خسته ام نهادی،صبحی را

باامید صبحی را ناامید بر می خیزم از خواب های خسته گی

شبم،این گونه زیستن را نمی خواهم بهر چه مرا زنده نگه

داشته ای؟شاید به جرم نفس کشیدن شایدم به جرم گناهان

ناکرده این چنین عذابم می دهی،با تو ام که می گویند خدا

هستی که بهر تمام بدبختی های من هستی،ای خدا ببین و

بدان که دلگیرم ازت،خودت بهتر میدانی در دلم چه غوغایی

به پاست بیا و خدایی کن و مرا یا نجاتم ده یا...

 

 


 
 
دریا خواهری مهربان...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
 

دریا خواهری مهربان که زاده مهر و محبت است،

بهتر و لایق تر از هر آنچه که قلم من بخواهد توصیفش کند،

دریا خواهری دلسوز که خالق هستی بخشم تمام نیکی ها و

خوب بودن ها را در وجود نازنینش نهاده،

خواهرم ای دریای نیلگونم می ستایمت و سپاس گذارم از دریای

بی کران محبت و لطفت،

خواهرم دریای پاکی و صداقت مواظب خودت باش در این روزگار

پر ز حیله و نیرنگ،

خواهرم دریای من به رسم جاده ها از هم دوریم أما دست هایم

را رو به آسمان آبی میکنم و از خدایم برایت تنها و تنها یک آرزو

دارم و آن این است که غنچه لبخند همیشه بر لبان زیبایت

شگفته باشد تا به همیشه...


 
 
لبیک یا حسین(ع)
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
 

سلام بر اشک های معصومی که برای مظلومیت امام حسین(ع) از چشمهای غمگینی که جاری شدند،در سوگت ای امامم شمعهایی را روشن نمودم که بیاد مظلومیتت گریه ها کنند چرا که از بس اشک ریخته ام دیگر قطره اشکی در چشمهایم نمانده،سلام به گل های شقایقی که در فراقت پژمرده و پرپر گشتند،سلام به یاس های سپیدی که از داغ سینه سوز دشت کربلا سرخ گشتند،سلام بر امام حسین(ع). . .



 
 
شاهزاده ی رویای من
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

دیدم تو خواب وقت سحر شاهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سفید می آومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه،دریا بشه

این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه پیدا بشه

اون که آومد تو خوابم،شاهزاده ی رویای من شاید تویی

اون کس که شب در خوابم آید تویی تو

از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم بخدا

جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم بخدا. . .


 
 
راهی سفر...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
 

کفش هایم کجاست؟میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دو،سه پاییز در به در شوم

خسته ام از تو،از خودم،از ما،ما ضمیر بعید زندگی ام

دو نفر انفجار جمعیت است،پس چه بهتر یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان،یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم،کم برای تو درد سر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم،آرزوهای مادر و پدرم

حیف خیلی از ان شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت:دوستت دارم،پس دعا میکنم پدر نشوی

مادرم بیشتر  پشیمان که از خدا خواست پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی خواهم دارم،بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم. . .

 

 




 

 



 
 
یاد پدر...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد پدرم یادی نکنم می شکنم

بر کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد پدرم یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر پدرم آهی نکشم،تک و تنها

می شکنم بخدا می شکنم...

 




 
 
دلم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

دلم غمگین،غمگین است

در این کلبه ی تنهایی

در این زندان

در این غوغای خاموشی

در این جشن فراموشی

در این دنیای بی مهر و کم آغوشی

دلم ترسیده و تنگ است

دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان

و از آه پر از اشک تمام مادرها

دلم آشوب،آشوب است

دلم سرد و تنم بی روح بی روح است

نمی خواهم،نمی خواهم دگر

این زندگانی را و دل را

نگاهم خیره بر بالا

به دنبال نگاهی ساده می گردد

و می بینم،و می بینم هوای گریه دارد

آسمان هم پای چشمانم

می روم آرام

گونه ام خیس است

آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت...



 
 
رد پاهایم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

رد پاهایم را پاک کردم،به کسی نگوئید من روزی در این دنیا متولد شدم،

اینجا نفس کشیدنم و روزگار تلخم را گذراندم،

ولی حیف که غرورم  به احساسم اجازه نفس کشیدن نداد،

خدایا میشه استعفا بدم از زندگی؟کم آوردم؛میفهمی خدا؟

کم آوردم،کم...


 
 
انسان مدرن
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

یاد گرفته ام انسان مدرنی باشم،و هر بار که دل تنگ می شوم؛به جای بغض و اشک،تنها به این جمله اکتفا کنم که:آدم را افسرده میکند. . .


 
 
کاش...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

کاش می شد دیگر زنده نماند

کاش می شد دگر هم زنده نبود

تا به کی باید زنده بمانم؟

در این سیاهی در این غم؟

چقدر سخت می گذرد زمان

اشک چشمانم دیگر نمی آید

از خود کاش می شد گذر کردن

رفت و بی صدا آرام خوابید

چشم به روی هم گذاشت

لحظه ای آرام خفت

چه دلگیر است قصه زندگی

 درون سینه دردی از جنس آتش

شعله ور در حال سوختن

جان مرا در دست گرفته

بسیار در دل آشوب است

لحظه رفتن چه زیباست برای من

پس بدرود  عزیز جانم بدرود

نیا،نیا تو بر مزارم

که این خسته به آرامش رسیده

آهسته و آرام در زیر این خاک خفته است...




 
 
هم قبیله...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

مهربونم ای هم قبیله،می دونم دستات چه سرده

هر کی میگه غم نداره،تو دلش یه دنیا درده

تو میخوای من ندونم،دلت از غصه هلاک

جای شلاق سیاهی رو تن و نجیب پاک

أما ناگفته هویداست،غمی که ریشه دونده

اون غمی که غیر از شاخه،زده ریشه رو سوزونده

تو خودت گفتی قدیما،قصه گل و تگرگ

قصه خویش دل آزار،قصه ریز برگ

نمی دونم تو دنیا چرا آدما حقیرن؟

چرا خوبا واسه خوبی،تو دست شب اسیرن؟

این چرا؟چرا؟چراها؟ هیچکدوم درمون نمیشه

آخه درد دیگه اینجاست،از یک خاکیم و از یک ریشه

تا بوده قصه دنیا،قصه غربت درده

پس دیگه دل نسوزون،زندگی قسمت و بخته

تو بخند،تو این زمونه،چاره ای دیگه نداریم

شایدم با خنده هامون،غصه رو تنها بذاریم...



 
 
خواهرم زنده ای در قلبم
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

خواهر(دختر دائی جوانمرگم)مهربان و دلسوزم ای که تو سرشار بودی از عشق و مهربانی،روزهای پاییزی من همچنان در گذرست از آن روزی که با دست های نحیف و خسته ام نیلوفری را بر روی سینه ی مزارت کاشتم،تو از تبار دلسوزی بودی،آن همه درد و رنجی را که  چند سالی در وجود نجیبت ریشه دوانده بود تا به ابد فراموش نخواهم کرد،امروز که بر بالین مزارت نشسته ام غمی جانسوز وجودم را در بر گرفته است که جز خدای مهربانم هیچکس توان درمانش را ندارد،می دانم که صدایم را می شنوی،صدای نفس هایم را بر روی مزارت گوش کن،که این نفس ها به یاد خاطرات مهربانی و دلسوزی های توست که هنوزم  زنده ای در،دیار قلب اندوهگینم. . .


 
 
آرزوی به خاک رفته
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 پسر عموی عزیزم رفتی و دو غنچه ی گل به یادرگار برایمان به جایی گذاشتی،می دانم که چه آرزوهایی برایشان داشتی،آن گاه که خیالم برای دیدار خاطراتت پر می زند،آخرین دیدارمان بر پرده خیالم زنده می شود،دو سه روز مانده بود به ماه مهر،ماه مهربانی،فصل روزگار پاییزی من، که برایم گفتی از آرزوی بردن غنچه گل زیبایت به مدرسه،أما انگاری برگه های دفتر عمرت تمام شده بود که  هنوز لذت دست در دست های کوچک غنچه ی گلت را با وجودت احساس نکردی که در آن حادثه شوم  برگه های دفتر عمرت همانند گلی زیبا پرپر شد. . .


 
 
هوای خواهر مهربانم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 خواهر مهربانم خیلی وقته که دیگه  صدای آرام بخشت در

گوشم  طنین انداز نمی شود،

دلم بد جوری در این روزگار پاییزام هوایت را کرده ای داد و بیداد،

نیستی و خانه دلم سوت و کور شده،

دیوار فاصله بینمان خاک سرد قبرت شده،

خواهرم ای مهربانم تو بودی یار و غمخوارم،

تو بودی ایمان و عشق باورم،

فراقت ای خواهر مهربان سختی این روزگار پاییزام شده،

راهی را که رفته ای خیلی دوره،

میان آسمانی که پر ز نورست،

دلتنگم و دلتنگ شده برایت،

غم دوریت به جان و تنم هر لحظه چنگ میزنه،

خواهر مهربانم خیلی بی رحم بود زمانه،

اشک گونه هایم را مهمان شده،

خدا صبری را بهم بده که طاقت بیارم در این روزگار پاییزام...

 


 
 
به یاد خواهر دلسوزم
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

در این روزهای دلتنگی ام به وقت غروب میرم سر مزار خواهر دلسوزم. . .و بیادش گلهای شقایق را به روی سنگ سرد قبرش پرپر میکنم،و بی صدا بغضم می شکند و زیر لب میگم:مهربانم کجایی؟رفتی و نیستی ببینی که چقدر جگر سوزه جدایی،تو خیلی خوب بودی نجیب و پاک با اون صدای مهربانت نه سکوت سرد این خاک،نگاهت خواهر دلسوزم مرهم زخم دلهایمان بود،دیدنت هم حتی برای یک لحظه راه حل چه مشکلاها که نبود،خواهر دلسوزم تو ریشه کرده بودی با ما در خاک غربت بیقراری،یادمه همیشه میگفتی نداری میانه ای با جدایی،پس چرا تنهایمان گذاشتی تو این فصل سرد تنهایی؟حالا می فهمم تو برایمان عزیزترین بودی و شدی یه رفیق نیمه راه،داغ رفتن و پرکشیدنت خطی بود بر همه ی بود و نبودمان،رفتی و چه فایده ناله ها و ضبحه های روز و شب مان. . .


 
 
زندگی به سبک پاییز...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

زندگی ام همچنان در حال گذرست به سبک پاییز،

صدای خش خش برگ های به روی زمین افتاده نوایی ست در

وجود پاییز و در دل زندگی من،

پاییز مرا یاد جدایی های تلخ زندگی ام می اندازد،

یاد آن روزی که نوجوانی بیش نبودم که دست تقدیر جدایی ام 

را از مادر دلسوزم بر لوح دفتر زندگانی ام نوشت،

یاد آن روزی که در اندیشه جشن عید و جشن. . .بودیم

که ابن بار هم دست تقدیر جدایی ام را از پدر مهربانم بر لوح

دفتر زندگانی ام نوشت،

أما و أما پاییز را من دیوانه وار دوست دارم چرا که ایمانم بر این

است که خدای مهربان و بخشنده ام پاییز را هم رنگ زندگی و

خاطرات من آفریده است...

 


 
 
آرزوی مرگ
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
 

مرگ را دوست دارم و عاشقانه آغوشم را به روی مرگ باز میکنم تا با خود ببرد مرا از این دنیای که پر شده از نامهربانی و دورغ و مکر و حیله آدما،خدایا؛خدای خوب و مهربانم بی صبرانه مشتاق دیدار حضرت عزرائیل هستم تا به کی باید در این انتظار بسوزم،خدایا؛خدای بخشنده ام تو خود می دانی که انتظار چه قدر سخته پس تو را به ذات خداییت قسم که آرزوی این بنده حقیرت را بر آورده ساز...(آمین...)


 
 
آدم های ریا کار
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
 

یادمه در یک مراسم...که خیلی هم شلوغ بود و مردها و زن های زیادی در آن شرکت کرده بودن،یه پسر حدودأ 26 الی 27 ساله که از ظواهرش معلوم بود که معلولیت ذهنی دارد و لباس های مندرسی را پوشیده بود به ناگهان در میان ازدحام جمعیت دچار عارضه قلبی شد و،وسط خیابان نقش بر زمین شد در این هنگام من نظاره گر این صحنه بودم که مردها بدون هیچ توجهی و هرگونه واکنشی از کنارش رد می شدن و آن پسر همچنان از درد ناحیه قلبش می نالید که در این میان یک "زن" با اعتراض به مردها به آن پسر نزدیک شد و زیر بغلش را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به گوشه ای از خیابان برد،در این هنگام با خود اندیشیدم که اگر بجای آن پسر،شخصی دیگر بود که کت و شلوار اتو کشیده  و مارک دار پوشیده بود و دچار این حادثه می شد تمام مردها به کمکش می شتافتن چرا که آدم حسابی بشمار میرفت و هر کدام به نوعی درصدد رفع مشکلش بر می آمدند،چون فردی با کلاس و ثروتمند را کمک کرده اند،البته گناه آن پسر نداشتن شرایط این فرد با شخصیت بود چرا که  داشتن ثروت برابر است با ارزشمند بودن انسانها،البته من آن اتفاق را از دیدگاه خود امتحانی الهی برای آن آدما برشمردم. . .


 
 
مادرم در پی گذشت سال ها...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
 

مادرم،مادر دلسوز و مهربانم هنوزم بعد از سالهای سال صدای

لالایی گفتن هایت در گوشم طنین انداز می شود،چه شبهایی

را که تا به سحر بر بالینم چشم های نازنینت را بر هم

نمیگذاشتی تا که مرا طبیب باشی،مهربانیت،دلسوزیت،مهمان

نوازیت همه و همه هنوزم بعد از سالها پرگشودنت به آسمانها

ورد زبان همه است،خاطره های روزهایی کودکی ام را که از

مدرسه می آمدم  و آنوقت که درب خانه را بسویم می گشودی

آنچنان مرا سخت به آغوش گرمت می کشیدی و گونه های

سردم را غرق در بوسه هایت آتشینت می کردی،که گویی

سالهاست که از تو دور شده بودم،مادر مهربانم حسرت وجود

نازنین و پر ز مهر و محبتت در کنارمان بر دلم ماند که ماند...


 
 
در هوای پدر مهربانم و مادر دلسوزم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

پدرم افسوس میخورم که چرا دیر شناختمت،

مادرم چه زود پر کشیدی و تنهایمان گذاشتی،

پدرم دریایی از مهر و محبت بودی و من غرق در

مهربانی های تو،

مادرم لذت در آغوش کشیدنت حسرتی شد بر دلم،

پدرم دنیای بی رحم و قلم سرنوشت نگذاشت

جبران دستهای پینه بسته ات را بکنم،

مادرم مرا ببخش چون کودکی بیش نبودم که

بتوانم جبران بکنم همه رنج ها و سختی هایی

که برایمان کشیدی،

پدرم مهربانم و مادرم دلسوزم هر دم که در

هوایتان باشم

اشکهایم مهمان گونه های سردم خواهند بود.

*پدرم و مادرم دنیای جدیدتان مبارک*



 
 
خدایا دستم را رها نکن...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

خدای من،خدای خوب و مهربانم،خدای بخشنده ام،

دست هایم را بسویت دراز کرده ام تا که محکمتر از قبل آنها را

بگیری چرا که یه عمره که دستانم را گرفته ای؛

أما چندیست که دستهایم از دستهایت رها شده از فطر گرمای

بین دستهایمان،

خدای مهربانم نگذار دست هایم را به پیش کسی جز تو دراز کنم،

مرا این بنده گناهکارت،این بنده حقیرت را لحظه ای به حال خود

وامگذار تا پای در راه خطا نگذارد؛

حضور تو خدای من در زندگی پر ز  غم و دردم عطر پاکی را با

خود به ارمغان خواهد آورد...

 


 
 
من و خاطراتت. . .
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

در این روزهای زندگی تاریکم نشسته ام تنها در گوشه ای از کلبه ی خرابه ام و برای تو مینویسم و تنها از تو سخن میگویم و در سکوت سرد غمناک روزهای زندگی ام لحظات دلتنگی ام تو را بهانه می گیرند و من خسته و دل شکسته ام از این فاصله ای که میان خاطرهای اولین روز آشنایی و اولین دیدارمان افتاده، حال تو بگو ای مهربانم من چه کنم در این دیار غربت با خاطراتت؟؟؟


 
 
پرنسس...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

پرنسس سرزمین تنهایی من،

دلتنگم و خیالم هر شب و روز پر می کشید بسویت،

پرنسس ای مهربانم قسم به چشم های مستانه ات

و قسم به آن لبخندهایت که  همچون گلی زیبا بروی

لبانت می شگفت و به اندازه تمام "مواظب خودت باش"

گفتن هایم دلم برایت تنگ شده،

در این  عصرهای پاییزی انتظار دیدنت سخت بیمارم کرده...

 



 
 
نگاهم را بخوان. . .
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

ای کاش گرمای نگاهم معنای محبت را در عمق چشمهای زیبات برایت معنا میکرد،ای کاش گفتن آن همه دلتنگی هایم در دل پر ز عشق و محبتت جایی را باز میکرد،تا که بیش از این غم تنهایی و بی کس بودن وجود خسته ام را آزار نمی داد،ای کاش آن روز را که باران پاییزی می بارید دست در دستان نحیفم میگذاشتی و پایی به زیر رقص باران میگذاشیتم،و از احساسی که به باران پاییزی این رحمت بی کران الهی که در قلبم ریشه کرده در وجودت جاری می ساختم،ای کاش. . .


 
 
انسانیت فراموش شده. . .
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

همش به این فکرم زمانه عوض شده یا آدم هاش؟عجیبه زمانه هم همون زمانه ست،خورشید مثل همیشه سر وقت طلوع میکنه سر وقتم غروب!جای شب و روز هم که عوض نشده!نظم فصل ها هم  که به هم نخورده بهار،تابستان،پاییز،زمستان،ساعت روی دیوار خانه را نگاه میکنم درست زمان را نشان میده بر عکس نشده!حال دارم به آدما نگاه میکنم شکل ظاهریشان تغییری نکرده،أما خوب که دارم دقت میکنم می بینم که رفتارشون عوض شده،به جای اون دلهای مهربان یه سنگ بنا شده،احترام به بزرگترا در بین کوچیکترا از بین رفته،حرمت پدر و مادرها شکسته،فکر ثروت و مقام و جایگاه بوی انسانیت را از بین برده،ماشین گرانقیت که زیر پات باشه،حساب بانکی پر از پول باشه،خونه آنچنانی که داشته باشی،لباسهای اتو کشیده که بپوشی،همه و همه برات احترام قائل هستن و جلوت مدام خم و راست میشن،أما اگر بر عکس این باشد هیچکس برات احترامی قائل نیست به طوری که بخوای از تشنگی بمیری یک نفر،حتی یک نفر،حاضر نیست یه لیوان،آب به دستت بده،*خدایا*تو را قسم به ذات خداییت چه بر سر ما مخلوقاتت داره میاد؟این بود ارزش انسانهایی که آفریدی؟


 
 
دستهایم را بگیر. . .
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

آن هنگام که با چشمهای زیبایت مرا نظاره میکنی چهرات همانند مهتاب می درخشد،لهن کلامت آهنگی ست دلنواز برای وجود خسته ام،بیا و دستهای نحیف خسته ام را در دستهای مهربانت بگیر،که گرمای دستهایت سردی این جان بی روحم را از وجود خسته ام به درو سازد. . .


 
 
زندگی
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست/امتحان ریشه است،ریشه هم هرگز اسیر باد نیست/زندگی چون پیچکیست انتهایش میرسد پیش خدا. . .


 
 
واژه ها
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
 

از هیاهوی واژه ها خسته ام،من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام،آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟،همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام،آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم،شبی؛شاید امشب،زیر نور یک واژه خواهم نشست،نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت،و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم،خواهم نوشت:"پایان"


 
 
بغض نشسته در گلو...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

خدایا امشب با بغضی در گلو نشسته به

درگاهت آمده ام و دستان نحیفم را به سوی

آسمان پر از ستاره ات دراز کرده ام تا که به فریاد

بی صدایم برسی،خدایا دل شکسته  ام و

سینه ام پر است ز درد های روزگار پاییزی ام،

خدایا تو را قسم به ذات خدایی ات بگو به

کدامین گناه ناکرده  چنین در آتش جهنمت

می سوزم و می سازم؟

 خدایا بگو برایم،بگو چرا قلم سرنوشت چنین

روزگار پاییزی را برایم نوشت؟

 


 
 
روزگار نامهربان...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

در این روزگار پر از نامهربانی من مانده ام و دلی پر از غم های

پنهانی،من و غم هایم دست در دست هم گذاشتیم

که یه وقت هم دیگرو گم نکنیم در کوچه پس کوچه های روزگار

نامهربانی،

گاهی از چشمهای غمناکم بارانی به زیبایی باران پاییزی

می بارد

تا که بیشتر از هر روز و شبم دلتنگ تر بشوم...

 


 
 
بهشت بدون مادر
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.

"زنده یاد بازیگر فقید حسین پناهی"



 
 
"اولین دیدار"
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

تو را به یاد آن روز/تو را به یاد گلبرگ های خشک آن روز خشکیده/تو را به روز اول بار دیدنت/تو را به اولین نگاه عاشقانه/تو را به یاد باران روز نیامده ات/تو را به تنهایی روز رفتنت/تو را به روز باران برگشتنت،تنهایم مگذار دیگر. . .


 
 
نذر خندهایم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی

که صبح یکی از روزهای خدا عطر دست هایت

 دلتنگی هایم را به باد بسپارد...

 


 




 
 
"زمستان امسال"
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

من عاشق پاییزم و تمام وجودم،همه احساسم در این فصل خلاصه میشه،أما بی صبرانه منتظر زمستان امسال هستم چون با یاد تو برام آغاز میشه،تازه فهمیدم که خدای مهربانم تو رو در این ماه به ما هدیه داده؛"این شعر زیبا هم تقدیم به وجوت نازنینت"تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت/می توان گفت که من چلچله باغ توأم/مثل یک پوپک سرما زده در بارش برف/سخت محتاج به گرمای دستان توأم (شاعر...؟)


 
 
گرمای زمستان
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

مواظب گرمای دلت باش،تا کاری که زمستان با زمین کرد،زندگی با دلت نکند . . .


 
 
زمستان خواهد آمد...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

زمستان که می آید با خودش یه دنیا سپیدی میاره،

میدونم دوسش داری بخاطر سپیدی دلش،

بخاطر ماه تولدت،

آدم برفی ها یه دنیا حرف دارن پر از معنا،

میگن که:آونقدر که غرق در آرزوهای خودمان هستیم یادمون میره که آرزوی کسی دیگه ای هستیم . . .


 
 
پاییز دوست داشتنی...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

پاییز را دوست دارم

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام...



 
 
یاری...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

خدایا سالهاست که غمی جانسوز را در

سینه ام می پرورانم

و شاد بودن را گویی برای همیشه از یاد برده ام

روزهایم با غم و اندوه و شبهایم با اشک و زاری

سپری می شود

و من با دلی شکسته هر شب به درگاهت

می آیم و میدانم جز تو

کسی قادر نخواهد بود مرا یاری کند

و لبم را به خنده بگشاید و دردم را درمان کند...



 
 
ستاره...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

خیلی وقت ها که دلم از دست زمانه می گیرد،

همچون پرنده ای پر و بال شکسته به گوشه ای

خلوت پناه می برم و لحظاتی را در سکوت و

آرامش به آسمان پر از ستاره چشم می دوزم تا

شاید ستاره خودم را از آن میان پیدا کنم...



 
 
هوای کودکی...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

دلم هوای کودکی ام را کرده است،هوای دنیای

پاک و معصومانه

ای که هرگز باز نخواهد گشت،دلم یاد صفا و

صمیمیت،یاد روزهای

پر از بازی و شیطنت،یاد روزهای به دور از درد و

نفرت،یاد دنیای

ساده و شیرین کودکی ام را کرده است...

 


 
 
باد سرد پاییزی...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

همره باد سرد پاییزی سرنوشت من و تو گشته

جدا

رهسپاری عشق من،اکنون تو را می سپارم به

دست خدا...



 
 
عروس فصل ها پاییز...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

پاییز زیباست و عروس فصل هاست

 برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست

خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست

هر چه خواهی آرزو کن فصل،فصل قصه هاست...



 
 
باد پاییزی...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

عمر ما ای دوست عاقبت به سر خواهد رسید

باد پاییزیی ندانی بی خبر خواهد رسید

گل نباشیم اگر گلشن چو خارستان کنیم

بعد ما خار فراوان به ثمر خواهد رسید...



 
 
من همان برگم....
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

من همان برگم که بر روی درخت

لرزم از برد چنین پاییز سخت

در نهایت باید افتاد و گریست

به درخت گفت:خداحافظ و رفت...


 

 


 
 
خرید پاییزی...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید،

لباس های با جیب های بزرگ به اندازه دو

دست،شاید این پاییز را عاشق شدید...



 
 
خاطرات یادگار پدر مهربانم..
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

پدر رفتی و خاطراتت را در سینه پر از اندوهم به یادگار نهادی

و من ماندم با دنیایی از حسرت برای آغوش گرمت که پناه بی

کسی هایم بود

پدر هر شب دستهای پر ز التماسم از خدا طلبت میکند که بیایی

بخوابم

پدر لاله های روئیده بر مزارت همدم تنهایی هایم شدند

پدر سنگ سرد قبرت را به آغوش میکشم شاید که گرمای

وجودت را دوباره حس کنم

پدر بغض سنگینی همه شب به وقت خواب راه گلویم را می بندد

و با یادت می شکند تا بارانی از اشکهایم مهمان گونه های

سردم بشوند

پدر یادگارت را نگاه داشته ام تا به وعده دیدارمان...

 

 

 


 
 
شب های پاییز...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است

گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یکریز است...




 
 
دوباره پاییز...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

دوباره پاییز،أما نه فصل خزان،زرد

دوباره پاییز،أما نه فصل اندوه و درد

دوباره پاییز،فصل زیبایی سادگی

دوباره پاییز،موسم شدید دلدادگی...




 
 
پاییز مبارک...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

امشب تمام عظمت هستی در برابر عشق تعظیم میکند،

زیرا میخواهد اولین برگی که از بلندی افتاده نظاره کند. . .



 
 
جوجه ها رو کی می شمارن؟
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

آخر پائیز شد همه دم می زنند از شمردن جوجه ها

ولی آیا تا به حال شمرده ای ؟

برای شروع بذار از جایی دیگر شروع کنیم

،اول از همه بشمار تعداد دل هایی را که بدست آوردی

،و بعد بشمار تعداد لبخندهایی را که بر لب مرمان نشاندی،

و سپس بشمار تعداد اشک هایی که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی،

و سر آخر بشمار تعداد دستهای نیازمندانی که گرفتی،

و تعداد قدم هایی که در کار خیر برداشتی،

و همه این ها را که بشماری،تعداد لبخندهای آن "یگانه"بدست می آید،

و تمام جوجه هایت شمرده شد...



 
 
صدای پاییز...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

پائیز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پائیز میرسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل تاقچه جا کند

او می رسد پس از نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد خدا کند

او می رسد باز عاشق کند مرا

او قول داده به قولش وفا کند

پائیز عاشق است و راهی نمانده است

جز اینکه بشیند روز و شب دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها

یک فصل را بخاطر او جابه جا کند

تقویم خواست بگیرد از تو بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش صدای پائیز خزان است

یک نفر در را به روی حضرت پائیز وا کند...

 




 
 
به یاد هجر پدر مهربانم و خاطرات دنیای مادر دلسوزم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

هر شب به یاد هجر پدر گریه میکنم

همناله با نوای سحر گریه میکنم

همراه با خاطرات دنیای مادرم

بر سرنوشت تلخم گریه میکنم

زجر زمان و فراق پدر و مادر

از سوز این سه غم گریه میکنم

بر مادرم که درد دلش را به خاک برد

همراه با فراق پدر گریه میکنم

نوشتم گرچه شکستم ولی بدانید

دور از همه در لاک تنهایی ام گریه میکنم...

پدرم قسم به دستهای پینه بسته ات و مادرم قسم به درد و

رنجهایت تا به وعده دیدارمان در روز قیامت یاد و خاطره هایتان در

قلبم جاودانه خواهد ماند...

 

 

 


 
 
یادت بخیر پدر مهربانم...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

پدرم ای تمام باورم،پدرم ای تمام بود ونبودم،

پدرمهربانم گله دارم ازت،

بیا به خوابم و بگو برایم چرا تنهایمان گذاشتی،

پدرم بعد از پرگشودن مادر دلسوزمان به آسمان بی

کران چه زیبا دست نوازش به سرمان می کشیدی تا که جای خالی مادر

دلسوزمان را احساس نکنیم،

پدرم آنوقت که خبر سفرت به آسمانها را شنیدم تمام دنیا با

همه ی عظمتش روی سرم آوار شد،

پدرم چقدر چشم به راه بودی تا که برگردیم و بعد از

سالیان سال صدای جشن و شادی فضای خانه مان را پر کند أما افسوس که اسیر

دست تقدیر شدیم،یادت بخیر...



 
 
مادر...
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

گرمای وجودت  سردی را از زندگی ام ربوده بود

و دستهای پر از

سخاوت و مهربانی ات نوازشگر لحظات

تنهایی ام بود

آغوش گرمت

آرامش را به من هدیه می کرد،و من در کنار تو

ای مادر خوبم گذر

 

زمان را احساس نمی کردم،أما افسوس و صد

افسوس که خزان تو

را در شبی سرد از من گرفت،و من با دنیایی از

حسرت تا به ابد

داغدار تو هستم. . .

 



 
 
پاییز می رسد
نویسنده : پیمان اوریا - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
 

سلام،سلامی به زیبایی برگهای زرد و سرخ پاییزم. . .

پاییز می رسد و از انبوه برگهای زرد رنگ؛میوه های طلایی رنگ

باقی مانده اند،انبوه برگ های رقصنده با باد،هیچگاه اجازه جلوه

به

میوه ها نداده بودند،چه در بهار و چه در تابستان،و عجب که

خزان

برگ ها را بی قیمت و میوها را قیمتی کرده. . .