فقر و بدبختی خود،‌در همه حال...

گفتم:ای پیر جهاندیده بگو

از چه تا گشته،بدین سان کمرت

مادرت زاد،به این صورت زشت؟

یا که ارثی ست تو را از پدرت؟

ناله سر داد:که فرزند مپرس

سرگذشت من افسانه ست

آسمان داند و دستم،‌که چه سان

کمرم تا شد و تا خورده شکست

هر چه بد دیدم از این نظم خراب

همه از دیدهٔ قسمت دیدم

فقر و بدبختی خود،‌در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دست طلب

عاقبت در خم یک عمر تباه

واقعیات،به من لج کردند

تا ره چاره بجویم ز زمین

کمرم را به زمین کج کردند...


"شاعر؟"


/ 4 نظر / 71 بازدید
گمنام

گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها رو قفل می کنه زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه

دنیا

میتوان زیبازیست.... نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم.... نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدوخوب!.... لحظه ها میگذرند..... گرم باشیم پرازفکر وامید.... عشق باشیم و سراسر خورشید...

khodai

سروده ی زیبایست....کاش میشد کاری کرد[گل]