آبشار عاطفه....


آقا بیا! در دست ها باز آسمان روئیده است

گلواژه سبز دعا تا کهکشان روئیده است

عطر خیال آبیت در ذهن ها جاری شده

تصویر شوق دیدنت در چشم مان روئیده است

با تابش پنهانیت در وسعت آئینه ها

آن سوی باور تا خدا رنگین کمان روئیده است

پژواک نام گرم تو پاییز را تبخیر کرد

بر روی لب ها نام سبزت جاودان روئیده است

در ذهن انگشتان من بوی حضورت می وزد

احساس درکت خوب من! تا بیکران روئیده است

از چهره آئینه ها پاییز پیری می چکد

اما ز میلاد جهان عشقت جوان روئیده است

یکباره خیست می شوم ای آبشار عاطفه

حتی غزل با نام تو سبز و روان روئیده است

      شاعر:خدیجه پنجی «لاله »


/ 4 نظر / 26 بازدید
احمد پایمرد

این دلتنگی ها را دست کم نگیر شاید آغاز دیوانگی ام باشد … من در تقدیر کسی هستم که مدت هاست تنها نیست[گل]

محمد داداشی

یوسف_زهرا عمق غیبتت چاه را نیز شرمنده کرده است ...! عزیز مصری نیست ریسمانی بیاورد ؟

محمد داداشی

در کوی وفا شاه و گدا فرق ندارند وقت کرم تو فقرا فرق ندارند یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را با خویش بیارد دل و جان نگران را گفتی که گناه دل پر آه ببخشی امروز به اندازه ی یک ماه ببخشی